چه غوغاییست…
تمامش چون بهار رفته سالی پیش در پیش است،
ز قلب خانه می روبند خاک و گرد،
غبار کهنه بر دلهایمان را پس چه باید کرد؟
چه می ماند پس از ده روز و اندی بعد به پای سفره های سبز؟
به جز اجساد ماهی های قرمز رنگ؟
زمستان را کسی اندوه مرگش نیست،
سپید برف را بر پیکار این شهر رویایی برابر نیست،
غریو شاد کودک ها میان برف های تازه باریده،
تماشا کردن سرما، فراسوی غبار شیشه ها در صبح آدینه،
شب یلدای بی فردا، کنار هم نشستن ها،
تفال های پنهانی، به حافظ دل سپردن ها،
مرور خاطرات هرچه بود و رفت و اغلب تلخ،
ولی تنهایمان را اتحاد قلب های خستمان پر کرد،
زمستان بود دانستم که گرم دستهایت را فراوان دوست می دارم،
زمستان رو به پایان است می دانم،
آوا – آبان ۱۳۸۹
----
مثل همیشه عکس از "میرلا" جون

No comments:
Post a Comment