دو خفاش در یک غار سر و ته آویزان بودند .
یکی به دیگری گفت : "نمی دونی چقدر هوس یک قلوپ خون تازه کردم"
دیگری پاسخ داد : "خوب الان که دیره و آفتاب داره درمیاد وقت نداری بری و برگردی . می دونی که ما تحمل نور خورشید رو نداریم ، می میریم"
" می دونم ولی با این حال خیلی گرسنه ام شده "
پس از گفتن این جمله پرواز کرد بیرون و پنج دقیقه دیگر در حالی که خون از گوشه دهنش می چکید برگشت .
" عجب خرشانسی ! از کجا به این سرعت خون پیدا کردی ؟ "
" اون درخت رو اون دور می بینی ، اونجا "
"اره یک چیزهایی می بینم "
"خوب من ندیدم "
یکی به دیگری گفت : "نمی دونی چقدر هوس یک قلوپ خون تازه کردم"
دیگری پاسخ داد : "خوب الان که دیره و آفتاب داره درمیاد وقت نداری بری و برگردی . می دونی که ما تحمل نور خورشید رو نداریم ، می میریم"
" می دونم ولی با این حال خیلی گرسنه ام شده "
پس از گفتن این جمله پرواز کرد بیرون و پنج دقیقه دیگر در حالی که خون از گوشه دهنش می چکید برگشت .
" عجب خرشانسی ! از کجا به این سرعت خون پیدا کردی ؟ "
" اون درخت رو اون دور می بینی ، اونجا "
"اره یک چیزهایی می بینم "
"خوب من ندیدم "
No comments:
Post a Comment