وقتی به خانه برگردی
حالا روزها فقط به جلو می خزند و هر شب من میمیرم
از روزی که رفتی تاریکی هنوز غروب را می آورد
اما عزیزم برایم مهم نیست
اما وقتی که از در وارد شوی
مانند قبل نخواهد بود
نه تو
نه من
فقط ما تا ابدیت
عزیزم قول می دهم
وقتی به خانه برگردی مرد متفاوتی را خواهی یافت
چون من ، از وقتی مجبور شدم بدون تو زندگی کنم ، چیزهایی یاد گرفته ام
وقتی به خانه برگردی هر چه بتوانم می دهم
به زمان اشناییمان برمی گردیم همان زمان که از در وارد شدی
حالا یک زن می تواند خیلی قوی باشد و یک مرد اشتباه
من همین جا ایستاده ام و یک دریای کوچک از اشک در هر دستم
دعا می کنم برگردی
وقتی به خانه برگردی زندگیم را به تو می دهم
چون بدی هایی که به تو کردم را می بینم زمانی که دنبال از تو بهتر می گشتم
وقتی به خانه برگردی من هر لذتی را تازه می کنم
و تو عشقی تازه را خواهی یافت وقتی به خانه برگردی
می توانم زندگیمان را به وضوح ببینم
اما هنگامی که نیستی به مرز جنون می روم
و ساعت ها بلند می نوازند و پتوها سرد هستند
و مغزم آتش می گیرد و قلبم می ایستد
و روز خیلی روشن است و شب خیلی تاریک
و درونم درد می گیرد مانند یک کوسه وحشی
و هیچ مسکنی نمی تواند درد را بکاهد
چون بویت را در باران می شنوم
به خانه بیا عزیزم
من بهای کارهایم را پرداختم
همین امروز بیا چون عشقم راهت را روشن خواهد کرد
به خانه بیا
ما در "حال" زندگی خواهیم کرد
و دنیایم بار دیگر معنی پیدا خواهد کرد هنگامی که به خانه برگردی
اجازه بده بخشش شب را گرم کند
و من تمام دروغ هایم را با روح پشت چشمان تو معاوضه خواهم کرد
وقتی به خانه برگردی
اگر .... به خانه برگردی

No comments:
Post a Comment