Popular Posts

Powered by Blogger.

Melissa Rae Barrie - Passenger Window

پنجره

نزدیک غروب به سمت خانه می رویم
نشسته بر صندلی چرمی ترک خورده این وانت بر آسفالت
نمی توانم از شر درد یا ناامیدی خلاص شوم
اعتیاد به سیگار یا ترافیک داخل شهر


این جاده طولانی است و بن بست
من به نسیم و هوای دریا روی صورتم نیاز دارم
نمی خواهی بدانی همه چیز را پشت سر گذاشتن چه حسی دارد ؟


این شهر قدیمی جایی برای ما ندارد
دستم را بگیر و من را از اینجا ببر
همه چیز را رها می کنم
پشت پنجره


وقت به مقدار کافی داریم
کنترل اتوماتیک و سرعت بالا
هیچ روشنایی نیست ، هیچ صدای شهری نیست 
فقط صدای موتور ماشین
به هدف خاصی امده ایم
و برایم مهم نیست اگر در خودرو جیر جیر می کند


این شهر قدیمی جایی برای ما ندارد
دستم را بگیر و من را از اینجا ببر
همه چیز را رها می کنم
پشت پنجره
 به جاده بزن و پشت سرت را نگاه نکن
این چرخ های دوار هستند که به من امید می دهند
همه چیز را رها می کنم
پشت پنجره

گمشده تر از ان که هیچ گاه می توانستیم بشویم
گیر بیفتیم ؟ مدت ها است که رفته ایم
عزیزم دیگر در دیدرس نیستیم

این شهر قدیمی جایی برای ما ندارد
دستم را بگیر و من را از اینجا ببر
همه چیز را رها می کنم
پشت پنجره

< >

No comments:

Post a Comment