زیبا
اخیرا دست رسی به من سخت شده است
مدت طولانی در خودم بودم
هر کس یک دنیای خصوصی دارد ، جایی که می تواند تنها باشد
داری صدایم می کنی ؟
می خواهی وارد شوی ؟
برای رسیدن به من تلاش می کنی ؟
من هم برای رسیدن به تو تلاش می کنم
خیلی غم زده ام ، انگار نمی توانم از این سقوط خارج شوم
اگر فقط می توانستم این خشم را کنار بگذارم
اما به چیزی نیاز دارم که مرا از این باتلاق بیرون بکشد
از زخم کبود شدم ، کتک خوردم تنبیه شدم
افتادم و بلند شدم
اما به ان جرقه نیاز دارم تا شارژ شوم تا دوباره میکروفن را به دست بگیرم
نمی دانم چگونه یا چرا یا چه زمانی کارم به این وضعیت رسید
دوباره دارم دور می شوم
پس تصمیم گرفتم دوباره قلم را بردارم و سعی کنم احساسات تلخم را بیان کنم
اما نمی توانم اقرار کنم که کارم با رپ تمام شده ام
من به یک خط مشی جدید نیاز دارم
و می دانم هضم بعضی سختی ها مشکل است
اما نمی توانم بنشینم و در غمم لم بدهم
اما یک حقیقت را می دانم که به من رسیدن بسیار سخت است ( جای من بودن سخت است)
امروز اینجایم و فردا می روم
اما تو باید هزار مایل در کفش من راه بروی تا بفهمی من بودن چه حسی دارد
من هم تو می شوم ، بیا کفش هایمان را عوش کنیم
تا درد تو را احساس کنم و تو درد من را
درون ذهن هم دیگر برویم تا ببینیم چه پیدا می کنیم
به مشکل ها با چشم یکدیگر نگاه کنیم
اما اجازه نده به تو بگویند تو زیبا نیستی
بروند به درک ، تنها به خودت وفادار باش
اجازه نده به تو بگویند تو زیبا نیستی
فکر کنم دارم حس شوخ طبعی ام را از دست می دهم
همه چیز جدی و نا امید کننده است
انگار باید دمای اتاق را اندازه بگیرم به محض این که وارد می شوم تمام چشم ها روی من است
پس سعی می کنم ارتباط چشمی برقرار نکنم
چون در غیر این صورت این دری برای صحبت را باز می کند ، انگار من خیلی علاقه دارم !
دنبال توجه بیشتر نیستم
می خواهم فقط مانند تو باشم ، با بقیه قاطی شوم
شاید من را به نزدیک ترین دستشویی راهنمایی کنند
من به نوکر نیاز ندارم تا من را همه جا دنبال کند و پاچه خواری من را بکند
و به همه جک هایم بخندد و حتی نیمی از ان ها در این حد هم خنده دار نیست که
"اوه ، مارشال چقدر خنده داری باید کمدین می شدی ، لعنتی "
متاسفانه هستم
فقط پشت اشک های یک دلقک پنهان شده ام
بشین و به داستانی که می خواهم بگویم گوش کن
به جهنم ، ما کفش هایمان را عوض نخواهیم کرد
و تو هزار مایل در کفش های من نمی روی
هیچ کس به خواسته خودش به زندگی نیامده است و این زندگی لعنتی را نخواسته است
ما باید خودمان این ورق ها را بازی کنیم
و ان ها را برگردانیم ، منتظر کمک نباشیم
حالا ، می توانم یا بشینم و ناله کنم یا از این موقعیت که در ان قرار گرفته ام استفاده کنم
و خودم را بسازم
هیچ وقت از ان بچه هایی نبودم که
دم در با چمدان های بسته چشم به راه پدری باشم که هرگز نیامد
یا روی چمن ها بشینم و امیدوار باشم و دعا بخوانم
فقط می خواستم مانند بقیه باشم
هر مدرسه ای که رفتم ، ارزو داشتم ان بچه باحال باشم
حتی اگر به این معنی بود که احمقانه رفتار کنم
و عمه "ادنا" به من گفت اگر این ادا را بر چهره ات دراوری باقی می ماند
در حالی که من انجا ایستاده بودم و شعی می شردم اینچوری شحبت کنم
تا زمانی که زبانم را به علامت توقف یخ زده چسباندم در هشت سالگی
درسم را یاد گرفتم چون دیگر نمی خواستم دوستانم را تحت تاثیر قرار دهم
اما داستان تمام زندگی ام را به تو گفتم
نه فقط بر اساس توضیح خودم
چون از دید تو ، روی صندلیت
احتمالا صد و ده درصد متفاوت تر است
حدس می زنم باید حداقل یک مایل در کفش همدیگر قدم بزنیم
سایز کفش تو پیست ؟
من 10 می پوشم ، بیا ببینیم که به پایت می خورد یا نه ؟
تو مرا احساس کنی ، درون ذهن همدیگر برویم
به سختی ها با چشم یکدیگر نگاه کنیم
هر کس دنیای شخصی خودش را دارد
بچه هایم ، قوی باشید
پدر به زودی به خانه باز می گردد
و به بقیه جهان
خدا به شما کفشی داده است که اندازه شما است
پس ان ها را بپوشید و خودتان باشید
به کسی که هستید افتخار کنید
حتی اگر خسته کننده است
به هیچ کس اجازه ندهید به شما بگوید که شما زیبا نیستید
-----
عکس از "کنسوئلا پاررا"

No comments:
Post a Comment