من نانوشته هستم، نمی توانی ذهن مرا بخوانی، من تعریف نشده هستم
من تازه در حال شروع هستم، قلم در دستم، بدون برنامه به پایان می رسد
به صفحه سفید روبه رویت خیره شده ای
پنجره خاک گرفته را بگشا
بگذار خورشید کلماتی که نمی توانی پیدا کنی را روشن کند
برای رسیدن به چیزی در دور دست تلاش می کنی
آنقدر نزدیک که می توانی تقریبا آن را بچشی
چشم درونت را رها کن
باران را بر بدنت احساس کن
هیچ کس نمی تواند این را برای تو احساس کند
فقط تو می توانی آن را به داخل راه بدهی
هیچ کس نمی تواند کلمات را برایت بیان کند
خودت را در کلمات نا گفته ات غرق کن
با آغوشی باز زندگی کن
امروز جایی است که کتاب تو آغاز می شود
مابقی هنوز نانوشته است
من سنت ها را می شکنم، بعضی وقت ها تلاش های من خارج خط است
ما مشروط شده ایم که اشتباه نکنیم اما من نمی توانم این گونه زندگی کنم
HMKdot45
من تازه در حال شروع هستم، قلم در دستم، بدون برنامه به پایان می رسد
به صفحه سفید روبه رویت خیره شده ای
پنجره خاک گرفته را بگشا
بگذار خورشید کلماتی که نمی توانی پیدا کنی را روشن کند
برای رسیدن به چیزی در دور دست تلاش می کنی
آنقدر نزدیک که می توانی تقریبا آن را بچشی
چشم درونت را رها کن
باران را بر بدنت احساس کن
هیچ کس نمی تواند این را برای تو احساس کند
فقط تو می توانی آن را به داخل راه بدهی
هیچ کس نمی تواند کلمات را برایت بیان کند
خودت را در کلمات نا گفته ات غرق کن
با آغوشی باز زندگی کن
امروز جایی است که کتاب تو آغاز می شود
مابقی هنوز نانوشته است
من سنت ها را می شکنم، بعضی وقت ها تلاش های من خارج خط است
ما مشروط شده ایم که اشتباه نکنیم اما من نمی توانم این گونه زندگی کنم
HMKdot45
No comments:
Post a Comment