داستان پرداز
شب قبل
شب قبل
که در تمام جهان کلمهای نبود ، رویایی نبود
بعد روزی
نویسندهای در کنار آتش
تمام هستی را تصور کرد
مسافرتی به قلب کودک یک بزرگسال کرد
یک نقاش بر ساحل
تمام جهان را تصور کرد
در داخل یک دانه برف ،درون دستش
که توسط شعر ، قاب نشده بود
قابی از وحشت
"سیاره زمین درون ستارهها فرو میافتد "
من صدای سرزمین هرگز هستم
معصومیت و رؤیای هر فرد
گهواره خالی پیترپن
بادبادکی خاموش بر پهنه آسمان آبی آبی
هر شومینه ای ، هر جلوهای از اشعه ماه
من داستانی هستم که تو را واقعی میخواند
هر خاطره ای هستم که برایت عزیز است
من سفرم
من مقصدم
من خانه داستان هایم
که تو را دور میخوانم تا طعم شب بچشی ، آن بلندای گریزان
دیوانگی را دنبال کن
میدانی که الیس یک بار این کار را کرد
! تخیلات ، بازار بزرگ رؤیا
داستانها را نوازش کن و آنها تو را واقعی رؤیا میبینند
بازی یک داستان پرداز
لبهایی که مسمومیت می زداید
هسته تمام زندگی صندوقچه بی پایان داستانها است
من صدای سرزمین هرگز هستم
معصومیت و رؤیای هر فرد
گهواره خالی پیترپن
بادبادکی خاموش بر پهنه آسمان آبی آبی
هر شومینه ای ، هر جلوهای از اشعه ماه
من داستانی هستم که تو را واقعی میخواند
هر خاطره ای هستم که برایت عزیز است
----
عکس از میرلا
----
عکس از میرلا

No comments:
Post a Comment